کــودک آزارے
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 18:08
بر اساس DSM بچه بازی زمانی تشخیص داده می شود که بزرگسالان از طریق تماس جسمی و جنسی با کودکان نابالغ، به ارضای جنسی دست میابند. شخص{متجاوز} دست کم شانزده ساله و پنج سال بزرگتر از کودک است. همانند اغلب انحراف های جنسی، یک کشش ذهنی نیرومند باعث این رفتار می شود. گاهی مرد مبتلا به بچه بازی به نوازش مو
گاهی به کتاب هایت نگاه کن
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 20:31
ما نیز امروز بر آن شدیم تا به بازی وبلاگی جناب هولدنبپیوندیم. روبروی کتابخانه پنج طبقه خود ایستادم و گشتم و گشتم و گشتم تابه دو کتاب«هممممش دوتا فقط :| » رسیدم. یکیش از طرف دوستم بهم اهدا شده بود که فاقد هر گونه دستنوشته از جانب ایشون بود. دومین کتاب هم هفت سال پیش داییم به عنوان هدیه برای تولدم ب
حرص آدم رو در نیارین خب
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 12:36
« اِ وا، تو که روانشناسی میخونی چرا ؟ » جمله فوق ، از جمله حرص درآورترین، وحشتناک ترین و مسخره ترین جملاتی است که میتوان به یک دانشجوی روانشناسی آنهم در زمانی که شخص مذکور در حال دست و پنجه نرم کردن با مشکلات عدیده ای می باشد،گفت. مثلا فکرش رابکن، در بدبختی های خودت غرق شده ای، حالت خراب است، خودت
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 19:46
زندگیم سال هاست جوری داره پیش میره که هی فکر میکنم از این بدتر دیگه نمیشه، چند وقت بعدش یه اتفاق هایی میفته که می بینم بــــلــــہ از این بدترش هم میشه، صد رحمت به اون قبلی ها!! کاشکی دیگه آینده ام از امروزم بدتر نشه. کاش از این بدتر دیگه اتفاق نیفته. کاشکی این بدتر شدن هادیگه ادامه نداشته باشن. ای
عیدتون مبارک:)
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 19:46
دل آدمــے بــزرگـتر از ایـن زنـدگـیـسـت...و ایـن، راز تـنـهـایے اوست«عین صاد»~~*~~*~~*~~*این جا من از خود می نویسم...اگر حرف هایم گاهی تلخ می شودبه خاطر شرایط تلخی است که در آن قرار دارم،اگر اوقاتتان تلخ می شود، هم عذر خواهی میکنم و هم در خواست میکنم نخوانید.
خوب فکر کنید
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 19:46
یادمه سر کلاس روانشناسی اجتماعی استاد بهمون گفتن: بچه ها موقع ازدواج به این فکر کنید که بالاخره بعد از ازدواج نیاز جنسیتون برطرف میشه، به شخصی که می خواید برای زندگی مشترک انتخاب کنید نگاه بندازید و ببینید می تونید واقعا با اون شخص ، فارغ از مسائل جنسی، زندگی کنید، میتونید تحملش کنید؟ رفتارش اونجو
تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 0:23
شب بیست و سوم ماه رمضان دوست داشتنی شب آخر هزار شب قدر... بیاین دلامون رو صاف کنیم، ما از خدا امشب هممون توقع بخشش داریم، بیاین امشب خودمون هم بخشیدن رو یاد بگیریم. من خیلی شبا وقتی می خوام بخوابم، میگم خدایا،هر کس پشت سرم غیبت کرده رو می بخشم، تو هم ببخش و گناهشون رو پاک کن. بیاین امشب هم دیگه رو
ماجراهای من و خواهر کوچولو
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 10:16
خواهرکوچولوم دهه هشتادیه! اون سال ها که تک زنگ زدن مد بود! یادمه یه بار تو خونه هر چی دنبال گوشیم می گشتم ، پیداش نمیکردم، در آخر متوجه شدم گوشیم تو جیب خواهرکوچولومه. مامانم بهش گفت یعنی چی تو گوشی خواهرت روبر میداری؟ کلی بهش برخورد و با عصبانیت و قیافه ای حق به جانب رو کرد به مامانم و گفت: مامان
غذا بخور بچه جان
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 9:27
کلا تو فامیل از منظر بدغذا بودن،زبانزد فامیل هستم.وقتی بهم میگن بیا غذا بخور، به جان خودم انگار فحشم میدن،انگار کتکم میزنن :/ اگه مامانم برام صبحونه، لقمه بگیره، من صبحونه می خورم، اگه مامان اقدامی نکنه که دیگه صبحونه خوردن منم یه جورایی منتفیه، و اگر هم اقدامی در جهت صبحانه خوردن انجام بگیره، صرف
من پریشان تر از آنم که تو می پنداری!
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 9:27
همه مرا دختری قوی می دانند،ادمی که منبع انرژی مثبت هست.آدمی که مشکلات نمی تواند شکستش دهد، آدمی که اراده کند، می تواند همه چیز را به دست بیاورد،به من می گویند تو خستگی ناپذیر و محکمی،دوستم به من می گوید وقتی با من حرف میزند ،حالش بهتر می شود،می گوید من خوب میدانم که چه موقع حالش رو به راه نیست و خوب
به نام نامی مردان روزگار،بایست...
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 1:56
از یک جایی به بعد، باید تمام شان کنی، گله هایت را، ضعف هایت را، درماندگیت را،آه و ناله هایت را... خرابی هایی را که خود تو باعثش شده ای را باید بپذیری... بپذیر که مسئول تمام اتفاقات زندگیت، خودت هستی... رنج های گذشته، اتفاقات ناخوش گذشته ات را بپذیر. با همه رنج هایت، محکم دست بگذار به روی زانو و بلن
از رنجی که می بریم...
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 1:56
تنها پادتن تنهایی در آغوش گرفتن تنهاییست، تنها پادتن ترس، در آغوش گرفتن ترس است و تنها راه رهایی از رنج روبرو شدن و پذیرفتن آن . تا زمانی که از عمیق ترین دردهایت فرار کنی،التیام نخواهی یافت ، هــــرگــــز . «سیدمجیدحسینے» instagram.com/majidhosseini
و زمان میگذرد...خواهی نخواهی...
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 1:56
نه دلم می خواهد به گذشته بازگردم و نه دلم میخواهد به آینده بروم.کاش زمان برای مدتی می ایستاد...کاش ساعت برنارد را در اختیار داشتم تابتوانم با آن زمان را متوقف کنم،و در این توقف زمان،کمی به داد خودم میرسیدم.خودی که از دستش دلگیرم،که از دستش غمگینم،خودی که نمیدانم،هنوز هم نمیدانم چه بر سرش آمده. ~~~*
یاد باد آن روزگاران...
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 23:23
اون موقع ها که شونزده هفده ساله بودم وبلاگ زهرا رو تازه پیدا کرده بودم و چقدر مطالبش رو دوست داشتم و مدام وبش رو پیگیری میکردم. درباره پست هاش هم اغلب نظر می دادم... یه بار بهم گفت اون موقع ها که براش نظر میذاشتم فکر میکرده یه آدم سی ساله هستم... به
آیا نگارنده این پست، یک کودک است؟؟؟!!!
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 23:23
احساس میکنم یه خورده ,فقط یه خورده :-) زشت و نامتعارف هست که بابیست سال سن، وقتی مریض میشم و قراره شربت دارویی بخورم مامانم شربت رو می ریزه تو قاشق و میذاره تو دهنم :| !!!! خب اگه دست خودم باشه که دارو نمی خورم :)
دلم تنهایی میخواد
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 23:23
دلم می خواد برای مدتی از همه آدم ها دور بشم... حتی از اونایی که دوستشون دارم... دلم میخواد تنهای تنها، توی یه کلبه متروکه باشم... جایی که هواش همیشه بارونیه، جایی که هیچ آدمی جز من، اونجا نیست. توی اون کلبه بشینم و کتاب بخونم... شعر بخونم... فکر کنم.
شروع یک پایان...
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 23:23
مـــن بــہ پــایــانـے کــه در دلِ خــود، آغـازے زیــبــا داشـتہ بــاشـد،مےانــدیــشـم. مـن ، بــہ ایـن آغازِ زیــبـاســخــت امــیــدوارم...
امــان از خـرافـات...امان از جهل
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 23:23
طرف با سی و چند سال سن، تحصیلکرده، یه روز اومده بهم میگه فردا می خوایم یه صفحه فلزی رو روی یه آتیش بذاریم،داغ که شد از روش بپریم تا هر ترسی که تو وجودمون هست ریخته بشه!!!! به منم پیشنهاد کرد که همراهش برم. بهش گفتم اینا خرافاته و من اصلا هیچ اعتقاد
عینکی ها رو معذب نکنید...
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 23:23
خیلی خیلی خیلی زشت و نابجااست که از یه آدم عینکی شماره چشمش رو بپرسید. جواب این سوال واقعا شخصیه، لطفا نپرسید.
اشک ها و لبخند ها
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 23:23
انگار که همه چیز دست به دست هم داده اند تا مرا به گذشته ام برگردانند به گذشته های دور و نزدیک زندگیم. از آشنایی اتفاقی من و ندا و شکل گرفتن دوستی نسبتا عمیقمان بگیر تا حرف ها، نوشته ها، آشنا شدن اتفاقی«شاید اتفاقی»با ادم ها... آدم هایی که رفتارشان، گ